آویسا گلمآویسا گلم، تا این لحظه: 15 سال و 10 ماه و 9 روز سن داره
علی جونمعلی جونم، تا این لحظه: 12 سال و 2 ماه و 21 روز سن داره

گلکانم، آویسا و علی

یکشنبه21خرداد1397

1397/3/20 12:21
نویسنده : مامان نسرین
513 بازدید
اشتراک گذاری

خرداد نوید بخش اتفاقای خوب وتولد های خوب برای ماست. ابتدا تولد دایی جان محمد که شب جمعه بود و همگی دعوت بودیم.  تولدی و دورهمی دوستان و آهنگی و حرکات موزون. بعد تولد زن دایی شمسی و تولد بابا رضا .

 با برنامه از قبل با آویسا راهی دندانپزشکی شدیم  و با هدایا و خرید کیک برگشتیم. شب تولدی در کنارخانواده کوچک مان بسان سال های گذشته. کلی آویسا و علی حرکات موزون انجام دادند و مخصوصاً  آویسا بخاطر اینکه در سورپرایز شریک شده بود خیلی احساس بزرگی می کرد.

تعطیلات خرداد  نزدیک بود و ما با همفکری دایی جان و بابا رضا راهی شمال شدیم. واقعا هوا عالی و خنک بود. بچه ها هم تا توانستن آتش سوزاندن و علی کلی با زن دایی مینا بازی کرد. دخترم  که اینروزا بزرگتر شده خیلی سعی میکرد که هوا ما را داشته باشد و  حرف گوش نماید. منزل پدرجان و خنکی هوا و بودن دایی جان ها  باعث شده بود که کلی به بچه ها خوش بگذرد.  با اندکی تأخیر بابا رضا هم به جمع مان  پیوست و یک روز با اصرار دایی بهزاد رفتیم ییلاق.

بعد 12 سال رفتن به فضایی که واقعا برام خاطره انگیز بود، فوق العاده بود. نبودن آدم هایی که یک روزی باهاشون خاطره داشتم دلم رو می آزرد. تو دلم همش به همه اون آدما فکر می کردم. بخصوص عموی عزیزم که کل جاده رو به هوای اون عزیز و خاطراتش رفتم. بگذریم نمی خوام دل آزرده تون کنم. ولی کلاً حال و هوای عجیبی بود. شاید و نه حتما روزی شما این مسیر را بدون من طی خواهید کرد. روزگار غریبی ست.

دخترک و پسرکمان  کلاً در  فضا و جو اونجا غرق شدن. برگشت از ییلاق و هوای متغیر آفتاب و مه و باران. واقعا زیباست.

روزی هم کنار دریا و آب بازی و شنای آویسا و علی و روز برگشت که با گریه جفت شون همراه بود.

علی با صدای بلند: ماماننننننننن خدافظظظظظظظظظظظظظظظ من نمیاممممممم و گام در باغ دایی جان و پا به فرار گذاشت.

آویسا: مامان چرا آخه! من چطور با این روز زیبا خداحافظی کنم. چطوری من بیام و در حالی که گیاهی رو چیده بود رو به من : مامان من چطور این هارو ول کنم بیام.

در هر صورت راه افتادیم  و برگشت به خانه و آغاز و ادامه زندگی ....

اولین تابستان و تعطیلات بعد مدرسه برایمان اینگونه شد. روزهایی که بادخترک به اداره میاییم. صبح هایی که معمولا تا ساعاتی به خواب براش میگذره بعد دنیای بازی و نقاشی و تنقلات. کلاس سفال و نقاشی ثبت نام نمودیم. هر چند دلمان رضا نبود اما دیدیم بسیار علاقه دارن. هم فرصت تجربه جدید برای دخترک و هم ساعاتی برای من که بتوانم به کارهای اداره برسم. هر چند آویسا بسیار با من همراهه و کل روز در گوشه محل کارم به کارهای مختلف سرش را گرم میکند.  از سفر شمال و آغاز تعطیلات تابستانه بگذریم  خبرهای خوبی در راهست ... دوستان مهربانم دعا کنید که هر چه خیر باشد پیش آید...

 

پسندها (6)

نظرات (5)

مامان ارشیا و پانیامامان ارشیا و پانیا
20 خرداد 97 12:23
تولد همگی مبارک.
مامان نسرین
پاسخ
ممنون عزیزم
مامان صدرامامان صدرا
20 خرداد 97 13:29
چقد تولد مبارکه جشن
مامان نسرین
پاسخ
ممنون عزیزم
مامانمامان
20 خرداد 97 21:52
انشاالله خیرترین خیرها پیش میاد
مامان نسرین
پاسخ
فدای شما دوست مهربون
عمه فروغعمه فروغ
22 خرداد 97 19:29
چه عکس های قشنگیمحبت
مامان نسرین
پاسخ
ممنون عزیزم
مامان ارشیا و پانیامامان ارشیا و پانیا
24 خرداد 97 10:43
با افتخار دنبال شدید می شه لطف کنید و پست اخر منو لایک کنید ممنون میشم.گل
مامان نسرین
پاسخ
بله حتما